X
تبلیغات
رایتل

ماجراهای من و اون

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 03:34 ب.ظ

 

عرضم به حضورتون که ما قراردادی با شهرداری یکی از شهرها داریم

شهردار این شهر موجود بس عجیبی ست

اگه بخوام از خصوصیات و رفتارش بگم هر روز باید یه پست بنویسم

ایشون جون ما را به لبمون رسوندن

بخاطر شرایط کاری معمولا نگرانی از روبرو شدن با مسئولین ندارم ولی

هروقت میخوام ببینمش استرس میگیرم

سنش هم بالاست نمیشه چیزی بهش گفت

بزارید جریانی که ما در ارتباط با ایشون داشتیم رو تعریف کنم

این جریان مال هفته پیش_

یه جلسه بود که کلی از مسئولین نشسته بودن

فرماندار،نماینده های شورای شهر،معاونین شهردار و تعدادی از مسولین شهر و

شهردار و ...

 

 

نمیدونم من وسط اینا چکار میکردم.به هرحال یا من مغز یه جونوری رو خورده بودم که رفته بودم تو جمعشون یا اینکه تشابه اسمی من با یکی از مسئولین باعث شده بود اشتباهی از من دعوت بشه

خلاصه بعد از اینکه همه مشکلات شهر حل شد من تصمیم گرفتم یکم حرف بزنم

راحت تر بگیرم زمان و مکان رو واسه پاچه خواری مهیا دیدم.کلی پاچه بود که هرکدوم واسه خودشون کسی بودن مخصوصا شهردار

کلی آسمون رو به ریسمون بافتم و از کارهایی که انجام داده بودیم تعریف کردم.اونقدر خوب صحبت کردم که گفتم الان من رو به نشانه تشکر روی دست میگیرن و پرت میکنن بالا.فقط ترسم از این بود که نکنه یادشون بره من رو بگیرن و بخورم زمین و مثل هندونه قاچ، شایدم قارچ،شایدم یه چیز دیگه بخورم

آخر کار یه چیز دیگه اضافه کردم و فکر کردم نهایت تاثیر گذاری رو داره.رو به شهردار گفتم آقای شهردار اگه حمایته های شما باشه ایشاا... به مناسبت 22 بهمن میتونید پروژه رو افتتاح کنید و بیایید تو ساختمون جدید مستقر بشید

خورم رو واسه یه تقدیر اساسی آماده کرده بودم که

 شهردار با کمال آرامش گفت: زررررررررررر نزن  

.

اونموقع بود که فهمیدم وقتی میگن آدم تو یه مهمونی بره دستشویی و یه عالمه صداهای هنجار و ناهنجار دربیاره بهتر از اینه که ضایع بشه

 اگه فکر کردید من بادی هستم که به این راحتی در برم.نه ببخشید اشتباه گفتم اگه فکر کردید که من بادی هستم که جایی گیر بیفتم.نه بازم نشد اگه فکر کردید من بادی هستم که بید رو بلرزونم.نه اینم نبود

اصلا باد رو ولش کنید بچسبید به اصل مطلب.اونجوری نچسبید به اصل مطلب،کلا مهم اینه که من اونی که شما فکرش رو میکنید نیستم

شهردار اون حرف رو زد و از اتاق رفت بیرون.من که تا چند لحظه گوگیجه گرفته بودم(اگه معنی گوگیجه رو نمیدونید برید سرچ کنید یا از بزرگترتون بپرسید.اینجا کلاس اول نیست که من بخوام همه چیز رو شرح بدم.تازه اگه کلمه بار 18+ داشت همه تون معنیش رو میدونستید حالا واسه این کلمه اینجوری من رو نگاه میکنید)

یه لحظه یه صدایی بهم گفت که واسه چی وایستادی؟پاشو برو دنبالش

بدون اینکه به روی خودم بیارم لبخندی رو لبام نشوندم و سریع از اتاق اومدم بیرون

دهنم رو تا جایی که میشد باز کردم و شهردار رو با القاب مختلف صدا کردم

شهردار،قربان،رئیس،ارباب،جناب و...

اونم اصلا توجهی نمیکرد

بالاخره با شکستن رکورد کشور و کسب مجوز مسابقات المپیک به ایشون رسیدم

بعد از یه شیرجه،تنها جایی که تونستم خودم رو بهش بند کنم پاچه مبارک شلوار ایشون بود.چیزی نمونده بود که شلوار ایشون دربیاد و آبروش بره.البته همزمان با آبروی ایشون،همه چیز من هم باهاش میرفت.

شروع کردم به حرف زدن و ...

هرچی میدونستم گفتم.با ربط و بی ربط.لطیفه و خاطره غم انگیز

خلاصه کاری کردیم که اون کله بدون مو رو به سمت من چرخوند یه خنده یا شایدم پوزخند تحویلم داد (نیایید بگید به کچل ها توهین کردی.من خودم کچلم خیلی هم خوبه.چون اینجوری نیازی به شامپو نیست و کلا مصرف آب هم کم میشه.تو این اوضاع هدفمند کردن چی میتونه بهتر از مصرف آب باشه؟تازه اگه فشار آبتون کم باشه و مجبور باشید از پمپ استفاده کنید در مصرف برق هم بله).

اگه یکم دیگه به صحبت کردن ادامه میدادم اونقدر محبتش نسبت به من فوران میکرد که وسط خیابان آبروم میرفت(توجه کنید که مشکل من فقط با وسط خیابون بود.جوانها پاشید برید سراغ کارتون من به کسی شماره نمیدما)

خلاصه شهردار در یک اقدام عجیب رفت کنار خیابون وایستاد تا سوار تاکسی بشه

منم گفتم مگه میشه بزارم با تاکسی بری؟باید خودم برسونمت.اصلا اگه ماشین هم نداشتم تا مقصد کولت میکردم(هرچند اینجا رو بلوف زدم،من با این هیکل نحیف چطور میتونستم اونو کول کنم؟)

بد نیست اینجا یکم درباره محیط اطراف هم توضیح بدم.

همون موقع که ما کنار خیابون بودیم یه کاروان عروسی هم اونجا وایستاده بودن.یه مینی بوس بود با چند تا سواری و ماشین عروس.جوونا تو خیابون میرقصیدن و بقیه(مردان میانسال که با حسرت جوونا رو نگاه میکردن) کله ها رو از تو ماشین کرده بودن بیرون و داد میزدن خوشگلا باید برقصن.

بالاخره شهردار رو راضی کردم.سریع ماشین رو آوردم و در رو واسش باز کردم.

ایشون وقتی اومد بشینه به دلیل هیکل بزرگش یه دفعه تعادلش رو از دست داد و خورد زمین.یعنی موضع مبارک روی زمین قرار گرفت و پاها در هوا معلق ماند فکر کنم این وسط چیزی هم رها شد(خدا کنه ما هم یه روزی رها بشیم-پیام بازرگانی کاملا بی ربط).

لازم با ذکر است در زمان نهایی شدن سقوط،ناحیه کمر و باسن کاملا روی زمین قرار گرفته بود و پاها کاملا صاف و رو به بالا بود یعنی پا و کمر با هم زاویه 90 درجه میساختن.(هی بگید این وبلاگ هیچ نکته آموزشی نداره.این بخش آموزش ریاضی بود.ایشاا... در قسمتهای بعدی زاویه 180 درجه و بیشتر رو اموزش میدم)

بریم سراغ ماجرای خودمون.شهردار کمرش گرفته بود و خلاصه همه چی به هم ریخت.

ملت عروس و داماد رو رها کرده بودن و میگفتن: 

.

خوشگلا رو بی خیال.شهردار باید برقصه،شهردار باید برقصه 

.

کارد میزدی خونش درنمیومد.داشت داد و هوار میکرد که این چه ماشینیه تو داری؟

پرشیا به این شرف داره.برو بندازش آشغالی.خودم میدم بترکوننش

دنیا داشت رو سرم خراب میشد.پیش بینی خودم این بود که الان باید سکته رو بزنم.ولی یه اتفاق ساده باعث شد همه چیز به خیر بگذره.

بله اینبار هم درست حدس زدید.درست تو همین لحظه از خواب پریدم

باور کنید سرکارتون نذاشتم.دقیقا همین خواب رو دیدم.تازه یه جاهاییش رو یادم رفته

ولی جالبه که این خواب با چرخش 180 درجه ای تعبیر شد.یعنی همون روز یه عالمه اتفاقات خوب در خصوص رابطه من با شهردار پیش اومد که به جون مادرم همش مشروع بود.

شنیده بودم که میگن خواب زن چپه.حالا من این وسط گیر کردم که باید به این ضرب المثل شک کنم یا به جنسیت خودم.ولی هرکاری میکنم یه چیزایی رو نمیشه کتمان کرد 

.

پی حلالیت نوشت:دیشب باز خواب این بنده خدا رو دیدم.اونم یه خواب عجیب غریب.خواب میدیدم کنار من داره راه میاد ٬وقتی یه گنجشک از کنارش رد میشد پرواز میکرد و گنجشکه رو میگرفت.یاد داستانهای مجید و اون قسمتی که مادربزرگش خواب همسایه مرده شون رو میدید و فکر میکرد میخواد بمیره افتادم.حالا نمیدونم این جناب شهردار چی از جون من میخواد.اگه منم مثل اون گنجشکه گرفت حلال کنید دیگه  

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo